تبليغاتX
دست نوشت

نوشته شده توسط مصطفی شهرمیانی در سه شنبه سوم آذر 1388 |
 

" دوست ندارم با خمپاره بمیرم. با خمپاره که می میری، خیلی شانسی می میری. کسی تو را آدم حساب نمی کند. الله بختکی چیزی می اندازد، ممکن است بخورد به تو یا بخورد به شغال. دوست دارم تک تیرانداز بزندم. کسی تو را می بیند، نشانه گیری می کند و راست می زند به تو. آن جا تو ارزش داری. تو را آدم حساب می کند. "

مردی که گورش گم شد - حافظ خیاوی

نوشته شده توسط مصطفی شهرمیانی در دوشنبه دوم آذر 1388 |
 

سومین شماره ی ماضی اـــــــــتمراری

نوشته شده توسط مصطفی شهرمیانی در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388 |

نمی دانم چرا مدتی است به این کار چرند فکر می کنم. نه اینکه  قدرت یا جراتش را داشته باشم. دوست دارم راجع به این کار عجیبی که امشب شاید ۹۰ درصد از ذهن مرا مشغول می کند فکر کنم. دوست دارم درباره اش بخوانم یا بنویسم یا با آدم های مختلف درباره اش فکر کنم. دوست دارم در همان احساس خودم را تصور کنم. در همان لحظه ی آخری که خودت را در میان دنیا و جای دیگری تصور می کنی و آنقدر تنها هستی که داری دیوانه می شوی و خودت می خواهی رفتن یا ماندن را انتخاب کنی. نمی فهمم... نمی فهمم به خدا...

نوشته شده توسط مصطفی شهرمیانی در جمعه بیست و دوم آبان 1388 |
 
دومین شماره ماضی اــــــــــتمراری منتشر شد.
نوشته شده توسط مصطفی شهرمیانی در دوشنبه هجدهم آبان 1388 |

من عاشق این چراغ های چشمک زن بالای دکل ها و ساختمان های بلندم. هر شب همین موقع ها می روم بالای پشت بام و سیل عظیم چراغ های چشمک زن شهر را نگاه می کنم. احساس می کنم دارند علامت می دهند. هر کدامشان یک پیام دارد. بعضی هایشان انگار مضطرب اند. بعضی هایشان جوان ترند. بعضی هایشان خسته اند، شاید احساس روزمرگی می کنند. بعضی هایشان زن اند. احساس می کنم دوست داشتنی ترین ویژگی این شهر شلوغ و کثیف همین چراغ ها هستند که وقتی شهر می خوابد تازه کارشان شروع می شود، تازه بیدار می شوند و تا صبح هی برای هم پیام می فرستند. چقدر شب های تهران را از روی پشت بام دوست دارم.

نوشته شده توسط مصطفی شهرمیانی در شنبه شانزدهم آبان 1388 |
اولين شماره ي ماضي استمراري را ببينيد.

نوشته شده توسط مصطفی شهرمیانی در یکشنبه دهم آبان 1388 |
 

در زندگی زخم هایی هست که...

پ.ن: در انزوا. مهم همین انزوایش است. همین که تنها گوشه ی اتاقی در این خراب شده نشسته باشی و هی نفهمی که داری چه می نویسی، چه تایپ می کنی. مهم همین انزوایش است. انزوایی که انگار هر روز بیشتر می شود. انگار هر روز از تعداد آدم هایی که می بینی کم می شود. آرام بودنش هم مهم است. نباید جیکت در بیاید. همینطور نگاه می کنی کم شدنت را. ته کشیدنت را. مثل همان گاوخونی زاینده رود است. شاید همین سخت ترین مرگ باشد. فرو رفتن. اما فرو رفتن در گاوخونی فوقش دو-ساعت طول می کشد. اما در انزوا، در طبقه ی چهارم پلاک ۸، این فرو رفتن شاید سال ها طول بکشد. آنجا تو دو-سه ساعت شاهد تمام شدنت هستی اما اینجا یک عمر. تقلا هم فایده ندارد. تقلاهایت تمامش بی فایده است... بی فایده... .

نوشته شده توسط مصطفی شهرمیانی در یکشنبه دوازدهم مهر 1388 |
 

...پدرم می فهمید و می گفت تو دیگه او پسر سابق نیستی. چند دفعه اینو گفت. با حسرت زیادی هم. انگار با این حرف می خواست بگه دیگه این شهر اون شهر سابق نیست، این مغازه اون مغازه ی سابق نیست، این زندگی اون زندگی سابق نیست، این مردم، این هوا، این درختا، این خیابونا، این کوچه ها... هیچ چیز مثل سابق نیست، حتی محله هایی که دست نخورده. محله ی خود ما یکی از همون محله ها بود. همون طور بود که بود. همون دیوار کاهگلی خمیده که روزگاری وقتی از زیرش رد می شدم منتظر بودم همون لحظه بیفته هنوز سرپا بود. باز از زیرش رد شدم و دیگه منتظر چیزی نبودم. مثل اینکه هر اتفاقی که قرار بود بیفته تا حالا افتاده بود و اگه نیفتاده بود پس دیگه نمی افتاد.

گاو خونی. بهروز افخمی

نوشته شده توسط مصطفی شهرمیانی در سه شنبه هفتم مهر 1388 |
 

به این فکر می کنم که متولد شدن سخت تر است یا مردن... کدامشان ترسناک تر است... چه وقتی بهتر از بیستم که به مرگ فکر کنم؟

پ.ن۲: بیست سال؟! ببخشید کلش چند سال بود؟

پ.ن۳: ياد مرگي باشيد كه اگر فرار كنيد ،شما را مي گيرد .ياد مرگي باشيد كه اگر او را فراموش كنيد او شما را فراموش نمي كند .از اين مرگ هيچ راه فراري نيست... امام علی (ع)

 

نوشته شده توسط مصطفی شهرمیانی در جمعه بیستم شهریور 1388 |
 

دیشب توی google erth به سرم زد بروم مشهد. دلم تنگ شده بود. توی جستجوگرش نوشتم مشهد. پرواز کرد و رفت و رفت و آنقدر روی مشهد فرود آمد که همه چیز مات شد. این مات بودن آنقدر ادامه داشت تا اینترنتم تمام شد. در عجبم چرا ذره ای از این مات بودن کم نشد... من حتی نتوانستم تصویری مبهم از مشهد را ببینم...

گیرم هوای پر زدنم هست...بال کو؟

بال کو؟

بال کو؟

نوشته شده توسط مصطفی شهرمیانی در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388 |
 

روزها افتاده ای تو این رمان و کتاب ها و شعرها و فیلم ها و ترانه ها تا بلکه جمله ای، عبارتی، حرفی پیدا کنی که بتوانی به قول فرشید شعارش بدهی... بفهم... اینقدر خودت را به نفهمی نزن... هر چه بیشتر دست و پا بزنی فروتر می روی احمق... بفهم... اینقدر سعی نکن بیشتر گند بزنی به همه چیز... چقدر عنوان مطلب هفت را دوست داشتم... زار بزن...

نوشته شده توسط مصطفی شهرمیانی در سه شنبه هفدهم شهریور 1388 |
 

با حال و هوای دو ماه از سال حال می کنم. یکی شهریور و دیگری رمضان. عجب تقارنی...

پ.ن: دیگر حوصله ی وبگردی هم نداریم. امشب هی صفحه ی اول پرشین بلاگ را می زدم و عنوان وبلاگهای به روز شده را می خواندم. سرگرمی جالبی است...

پ.ن۲: رمضان بدون ربنا...؟

نوشته شده توسط مصطفی شهرمیانی در جمعه سیزدهم شهریور 1388 |
 

"خب البته تماس در چند سطح می تونه اتفاق بیفته. سطح اول و سادش نگاه کردنه. مثلاً وقتی من به شما یا به این درخت نگاه می کنم من با این ها تماس برقرار کرده ام. مرحله ی بالاتر تماس اتصال جسمانی است. وقتی من دستم رو روی این میکروفون و تنه ی درخت می ذارم من در تماس با میکروفون و تنه ی درخت هستم. مراحل بالاتری هم هست که گمون نمی کنم در فهم گوساله هایی مثل شما بگنجه. اون نوع تماس یه جور تماس روحانیه. اتصال دو روح یا دو هستی غیرجسمانی است با هم. روشن شد؟"

من گنجشک نیستم. مصطفی مستور.

پ.ن: ما برای اینکه خودمان باشیم خیلی بی رحم می شویم... و شاید تفاوت ما با بچه ها یا دیوانه ها در همین باشد که آن ها معمولاً خودشان نیستند بلکه قهرمانان خیالیشان هستند.

همین.

نوشته شده توسط مصطفی شهرمیانی در شنبه هفتم شهریور 1388 |
این آقای فرمان آرا کاش به جای فیلم ساختن کتاب می نوشت...

نوشته شده توسط مصطفی شهرمیانی در پنجشنبه پنجم شهریور 1388 |