جناب آقای مصطفی شهرمیانی
با سلام و تحیات
نظر به نتایج اخیر آزمون های آزمایشی شما قبل از هر چیز به خاطر داشتن آی کیوی وافرتان به شما تبریک عرض نموده و به شما پیشنهاد می کنم هر چه سریع تر اقدام به خرید پوتین و سایر اقلام لازم برای خدمت مقدس سربازی در دارقوزآباد سفلی نمایید.
با تشکر
وجدان بیدار
مرقومه ی منوره رویت شد. در اسرع وقت اقدام خواهد شد.
"خیال کرده بودی، دلت را خوش کرده بودی". بهتر است هر چه زودتر جمعش کنی. خودت را و همه را مسخره کرده ای. خاک بر سرت. خاک بر سرت... مصطفی
چشم های خسته ام را به ساعت روی میزم می دوزم. ساعتی که در این ماه های سخت و پرفشار، هر شب و هر روز برایم چشمک زد و عبور لحظه ها را به من خبر داد.
خستگی و کسالت و خاموشی و مرگ را همچنان که در خودم حس می کنم در او هم می بینم.
او هم مثل من بی چاره است و ناگزیر از انجام دستورات مذکور!
از کنکور نمی نالم، از این شرایط وحشی صفت می نالم که مرا با یه مشت کتاب مسخره تنها گذاشته و تمام خلاقیت های نداشته ام را خشکانده است.
از این اتفاقات نفس گیر اخیر می نالم که تمام غرور مردانه که نه... تمام غرور نوجوانانه ام را شکست و مرا بی پناه و حیران از دنیای معصوم و بی ریای کودکانه ام بیرون آورد و در دنیایی شیشه ای و پر ابهام و ناشناس رها کرد و شاید برایم نیشخند هم زد.
به قدری حیرانم که دقیقاً نمی دانم سطرهای بالایی و شاید پایینی، حرف حسابشان چیست؟
اگر صدایم مثل دست هایم می لرزد و عرقم می زند و فشار خونم پایین است نگران نباش، که اولاً این ها اساساً مهم نیست و ثانیاً به خاطر بی اشتهایی افراطی این روزهایم است.
این روزها وقتی به آینه نگاه می کنم موهای تن تنی ام که شاید بیشتر از یک دختر دم بخت به آن ها می رسم را کچل شده می بینم تا با لباس های خاکی رنگ و پوتین های واکس زده ی خود دوسال دیگر از عمرم را مثل همین دوازه سال به اصطلاح تحصیلات عمومی ام تلف کنم.
و به قول فرشید بهتر است : "... برای نمره های تک، فلسفه بافی نکنم و ..."
انگار واقعاْ کسی صدامو نمی شنوه. هیچ وقت به این اندازه احساس غربت و تنهایی نکرده بودم. احساس می کنم دیگه جای تکون خوردن ندارم. انگار همه بی تفاوت شدن و همه چیز به من واگذار شده.
ساعات مطالعه ام به شدت کم شده (هر چند که هیچ وقت زیاد نبوده) و دلم برای پدر و مادرم می سوزه که به من دل خوش کردن!
روحم به شدت خسته شده و شاید این روزها تنها مسکن من این دوتا بیت باشه:
همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی

عکس: منصور ضابطیان
ای درخت آشنا
شاخه های خویش را
ناگهان کجا
جا گذاشتی؟
یا به قول خواهرم فروغ:
دست های خویش را
در کدام باغچه
عاشقانه کاشتی؟
این قرار داد
تا ابد میان ما
برقرار باد:
چشمهای من به جای دست های تو!
من به دست تو
آب می دهم
تو به چشم من
آبرو بده!
من به چشم های بی قرار تو
قول می دهم:
ریشه های ما به آب
شاخه های ما به آفتاب می رسد
ما دو باره سبز می شویم!
قیصر امین پور
این روزها روزهای سختی است، مثل همه ی روزهای سخت دیگر. دوست دارم از همه چیز حرف بزنم اما نمی دانم باید از کجا شروع کرد و به همین دلیل ساکت می شوم و از تمام شدنم لذت می برم.
بی روی دوست ، دوش شب ما سحر نداشت
سوز و گداز شمع و من و دل اثر نداشت
مهر بلند ، چهره ز خاور نمی نمود
ماه از حصار چرخ سر باختر نداشت
آمد طبیب بر سر بیمار خویش لیک
فرصت گذشته بود و مداوا ثمر نداشت
دانی که نوشداروی سهراب کی رسید
آنگه که او ز کالبدی بیشتر نداشت
دی بلبلی گلی ز قفس دید و جان فشاند
بار دگر امید رهایی مگر نداشت
بال و پری نزد چو بدام اندر اوفتاد
این صید تیره روز مگر بال و پر نداشت
پروانه جز به شوق آتش نمی گداخت
می دید شعله در پر و پروای سر نداشت
بشنو ز من ، که ناخلف افتاد آن پسر
کز جهل و عجب ، گوش به پند پدر نداشت
خرمن نکرده توده کسی موسم درد
در مزرعی که وقت عمل برزگر نداشت
من اشک خویش را چو گهر پرورانده ام
دریای دیده تا که نگویی گهر نداشت
پروین اعتصامی
... و ديگر اين سخن يک لاادري فرنگي که در ماندن من سخت سهيم بوده است که شرافت مرد همچون بـکارت يک زن است. اگر يکبار لکه دار شد ديگر هيچ چير جبرانش را نمي تواند.
با مخاطب های آشنا – دکتر شریعتی
قیصر امین پور
ساعت از یازده شب گذشته. هوا آرام است و تقریباً سرد. به نظرم می آید امروز سخت ترین روز زندگیم را پشت سر گذاشته ام. اصلاً علاقه ای به یادآوری امروز ندارم چون که خیلی تلخ است.
امروز با تمام وجود از زنگیم خسته شدم. ای کاش می شد روز شانزدهم فروردین را از تمام سررسید ها و تقویم ها پاک کرد.
احساس بی چارگی می کنم. خسته شده ام. باور کن که خسته شده ام.
شنيدهام سخنی خوش که پير کنعان گفت
فراق يار نه آن میکند که بتوان گفت
حديث هول قيامت که گفت واعظ شهر
کنايتيست که از روزگار هجران گفت
نشان يار سفرکرده از که پرسم باز
که هر چه گفت بريد صبا پريشان گفت
فغان که آن مه نامهربان مهرگسل
به ترک صحبت ياران خود چه آسان گفت
من و مقام رضا بعد از اين و شکر رقيب
که دل به درد تو خو کرد و ترک درمان گفت
غم کهن به می سالخورده دفع کنيد
که تخم خوشدلی اين است پير دهقان گفت
گره به باد مزن گر چه بر مراد رود
که اين سخن به مثل باد با سليمان گفت
به مهلتی که سپهرت دهد ز راه مرو
تو را که گفت که اين زال ترک دستان گفت
مزن ز چون و چرا دم که بنده مقبل
قبول کرد به جان هر سخن که جانان گفت
که گفت حافظ از انديشه تو آمد باز
من اين نگفتهام آن کس که گفت بهتان گفت
شانزدهمین روز فروردین ۱۳۸۷
در این مدت خیلی آشفته بودم. علتش خیلی چیزهاست از جمله کاهش ساعات درس خواندنم به صفر.
اما امروز واقعاً با روزهای دیگر فرق می کرد. امروز احساس کردم وحشی شدم.
می دانی، آدم ها در تمام روزهای زندگیشان باید افسار داشته باشند. مدتی است که افسار گسیختگی می کنم. امروز اولین روزی بود که از خودم وحشت کردم. یک وحشت افراطی.
مشکل من و تو و یا شاید مشکل همه ی آدم ها این است که مرگ را فراموش می کنیم. مشکل ما این است که کم به قبرستان می رویم.
شاید امروز سخت ترین کار، آدم بودن باشد.
ای کاش الان در قبری که برای خودم خواهم کند خوابیده بودم و به تمام سلول های بدنم قبر خودم را احساس می کردم. اشتباه نکن، این حرف ها ناامیدانه نیست. زندگی در تقابل با مرگ خودش را نشان می دهد.
فرفره های پر زرنگ
آبی وسبزو صورتی
چرخش ما به دور حوض
شادی و شور کودکی
آن طرف حیاط هم
جوجه ی زرد و پر صدا
برای دیدن تو بود
ز آب و دانه اش رها
نگاه ما به آسمان
نگاه ما به رنگ بود
برای عشق های ما
همیشه وقت تنگ بود
صدای سرد زنگ در
نگاه های ما به هم
دوباره اضطراب سخت
حیاط ، پر ز اشک و غم
تمام خنده های من
تمام حرف های شاد
تمام لحظه های من
تمام بوسه های باد
نگاه های بی ملال
لطیفه های خنده دار
صدای رقص آسمان
سه شنبه های بی چهار
صدای بچه های شاد
ترانه های شورِ شور
نگاه من به آسمان
ترّقه های پر ز نور
نگاه کن به صورتم
بگیر سرخی مرا
بگیر دست های من
بشو ز زردیت رها
این که از تو بخواهم مرا درک کنی، در خواست زیادی است. اما شاید این درخواست زیادی نباشد که از نا امیدی هایم با خبر باشی. قدیم ها وقتی دلم می گرفت گریه می کردم، اما حالا دیگر گریه هایم بغض می شوند و مثل طناب دار سعی می کنند خفه ام کنند. آرزویم این است که آرزو کنی بمیرم. همین
تلخ است که لبریز حقایق شده است"
زرد است که با درد موافق شده است
شاعر نشدی و اگر نه می فهمیدی
پاییز بهاری است که عاشق شده است"
میلاد عرفان پور
بغض دلم ز هوای بهار گرفته است
چشمم در انتظار آن بهارِ عاشق شده است
خواهم رها شوم از این شکوفه های سپید
مرهم برای من آن برگ های زرد مرده است
سربرگ های سرآغاز سررسید سال های من
در انتظار آن لیلی مجنون نشسته است
دیگر دلم برای سبزه و سوسن نمی تپد
سرما و سوز هفت سین مرا ربوده است
این بار نیز غزلم ناتمام ماند
اما هنوز امیدم به راه کوره است