من عاشق این چراغ های چشمک زن بالای دکل ها و ساختمان های بلندم. هر شب همین موقع ها می روم بالای پشت بام و سیل عظیم چراغ های چشمک زن شهر را نگاه می کنم. احساس می کنم دارند علامت می دهند. هر کدامشان یک پیام دارد. بعضی هایشان انگار مضطرب اند. بعضی هایشان جوان ترند. بعضی هایشان خسته اند، شاید احساس روزمرگی می کنند. بعضی هایشان زن اند. احساس می کنم دوست داشتنی ترین ویژگی این شهر شلوغ و کثیف همین چراغ ها هستند که وقتی شهر می خوابد تازه کارشان شروع می شود، تازه بیدار می شوند و تا صبح هی برای هم پیام می فرستند. چقدر شب های تهران را از روی پشت بام دوست دارم.
در زندگی زخم هایی هست که...
پ.ن: در انزوا. مهم همین انزوایش است. همین که تنها گوشه ی اتاقی در این خراب شده نشسته باشی و هی نفهمی که داری چه می نویسی، چه تایپ می کنی. مهم همین انزوایش است. انزوایی که انگار هر روز بیشتر می شود. انگار هر روز از تعداد آدم هایی که می بینی کم می شود. آرام بودنش هم مهم است. نباید جیکت در بیاید. همینطور نگاه می کنی کم شدنت را. ته کشیدنت را. مثل همان گاوخونی زاینده رود است. شاید همین سخت ترین مرگ باشد. فرو رفتن. اما فرو رفتن در گاوخونی فوقش دو-ساعت طول می کشد. اما در انزوا، در طبقه ی چهارم پلاک ۸، این فرو رفتن شاید سال ها طول بکشد. آنجا تو دو-سه ساعت شاهد تمام شدنت هستی اما اینجا یک عمر. تقلا هم فایده ندارد. تقلاهایت تمامش بی فایده است... بی فایده... .
...پدرم می فهمید و می گفت تو دیگه او پسر سابق نیستی. چند دفعه اینو گفت. با حسرت زیادی هم. انگار با این حرف می خواست بگه دیگه این شهر اون شهر سابق نیست، این مغازه اون مغازه ی سابق نیست، این زندگی اون زندگی سابق نیست، این مردم، این هوا، این درختا، این خیابونا، این کوچه ها... هیچ چیز مثل سابق نیست، حتی محله هایی که دست نخورده. محله ی خود ما یکی از همون محله ها بود. همون طور بود که بود. همون دیوار کاهگلی خمیده که روزگاری وقتی از زیرش رد می شدم منتظر بودم همون لحظه بیفته هنوز سرپا بود. باز از زیرش رد شدم و دیگه منتظر چیزی نبودم. مثل اینکه هر اتفاقی که قرار بود بیفته تا حالا افتاده بود و اگه نیفتاده بود پس دیگه نمی افتاد.
گاو خونی. بهروز افخمی
به این فکر می کنم که متولد شدن سخت تر است یا مردن... کدامشان ترسناک تر است... چه وقتی بهتر از بیستم که به مرگ فکر کنم؟
پ.ن۲: بیست سال؟! ببخشید کلش چند سال بود؟
پ.ن۳: ياد مرگي باشيد كه اگر فرار كنيد ،شما را مي گيرد .ياد مرگي باشيد كه اگر او را فراموش كنيد او شما را فراموش نمي كند .از اين مرگ هيچ راه فراري نيست... امام علی (ع)
دیشب توی google erth به سرم زد بروم مشهد. دلم تنگ شده بود. توی جستجوگرش نوشتم مشهد. پرواز کرد و رفت و رفت و آنقدر روی مشهد فرود آمد که همه چیز مات شد. این مات بودن آنقدر ادامه داشت تا اینترنتم تمام شد. در عجبم چرا ذره ای از این مات بودن کم نشد... من حتی نتوانستم تصویری مبهم از مشهد را ببینم...
گیرم هوای پر زدنم هست...بال کو؟
بال کو؟
بال کو؟
روزها افتاده ای تو این رمان و کتاب ها و شعرها و فیلم ها و ترانه ها تا بلکه جمله ای، عبارتی، حرفی پیدا کنی که بتوانی به قول فرشید شعارش بدهی... بفهم... اینقدر خودت را به نفهمی نزن... هر چه بیشتر دست و پا بزنی فروتر می روی احمق... بفهم... اینقدر سعی نکن بیشتر گند بزنی به همه چیز... چقدر عنوان مطلب هفت را دوست داشتم... زار بزن...
با حال و هوای دو ماه از سال حال می کنم. یکی شهریور و دیگری رمضان. عجب تقارنی...
پ.ن: دیگر حوصله ی وبگردی هم نداریم. امشب هی صفحه ی اول پرشین بلاگ را می زدم و عنوان وبلاگهای به روز شده را می خواندم. سرگرمی جالبی است...
پ.ن۲: رمضان بدون ربنا...؟
"خب البته تماس در چند سطح می تونه اتفاق بیفته. سطح اول و سادش نگاه کردنه. مثلاً وقتی من به شما یا به این درخت نگاه می کنم من با این ها تماس برقرار کرده ام. مرحله ی بالاتر تماس اتصال جسمانی است. وقتی من دستم رو روی این میکروفون و تنه ی درخت می ذارم من در تماس با میکروفون و تنه ی درخت هستم. مراحل بالاتری هم هست که گمون نمی کنم در فهم گوساله هایی مثل شما بگنجه. اون نوع تماس یه جور تماس روحانیه. اتصال دو روح یا دو هستی غیرجسمانی است با هم. روشن شد؟"
من گنجشک نیستم. مصطفی مستور.
پ.ن: ما برای اینکه خودمان باشیم خیلی بی رحم می شویم... و شاید تفاوت ما با بچه ها یا دیوانه ها در همین باشد که آن ها معمولاً خودشان نیستند بلکه قهرمانان خیالیشان هستند.
همین.
چرا نماندم همان حوزه درس طلبگی ام را بخوانم؟ چرا همان تربیت معلم نماندم...چرا همان ادبیات داستانی را دنبال نکردم...چرا ارتباطات آزاد را رها کردم...اصلاً شاید بهتر بود همان ریاضی را می خواندم یا حداقل می رفتم دنبال هنر... یا شاید بهتر بودم دنبال فلسفه ای چیزی می رفتم... امروز به این فکر می کردم که چرا من همیشه نیمه کاره ام...نیمی از زندگی ام را در حال بازگشت از راه هایی هستم که در نیم دیگر زندگی ام طی کرده ام... انگار همیشه توی هوا هستم... امروز هم که دیگر بدتر از همیشه... تا به امروز یاد ندارم اینقدر معلق بوده باشم...
پ.ن: گیرم هوای پر زدنم هست...
سوال های شادی (خواهر 7 ساله ام) بعضی وقت ها مرا انگار نابود می کند. احساس می کنم سوالاتش خیلی شبیه به سوالات من است. ما فکر می کنیم معنی خیلی از چیزها را می دانیم در حالی که چیزی بیشتر از یک جمله ی توصیفی راجع به یک کلمه را در ذهن نداریم. ذهن ما (یا من) بیشتر شبیه دیکشنری است و تفاوت شادی با من در این است که دیکشنری او به کمال دیکشنری من نیست. امشب که می پرسید نامادری یعنی چه، ماندم که چه جوابی بهش بدهم...یا وقتی آهی می کشد و بعد از کلی فکر کردن در می آید می گوید: "باشه، چاره ای نیست، همه ی آدم ها باید بمیرند" مات می شوم که چقدر سوالات او مانند من است...
پ.ن: به این فکر می کنم که چقدر نوشته ی نخوانده و گفته ی نشنیده هست که من سراغشان هم نرفتم...چقدر هنوز فاصله است تا زمانی که من حق نوشتن و گفتن پیدا کنم...شاید بیش از یک دهه...
پ.ن: سرم گیج می رود...